تبلیغات
بیست روم
پنجشنبه 1391/04/15
سخنی باشما
سلام. اول از همه این عید رو به همتون تبریک می گم. حتما حتما برید به ادامــــــــــــــــــــــــــــــــه.
بیایید یه چیزی اضافه کردم
در ضمن:

                                      خب یه چیز دیگه این که اگه دیدید لینکتون نیست من حذفش نکردم توی آرشیو لینک ها هست. حتما سر بزنید. خب امشب می خوایم بریم خونه ی عموم چون جشن پسرعمومه که از سربازی برگشته. 60 نفر فامیل اونجان. خیلی خوبه. تازه فرداش این جمعیت می خوان برن تفریح!!! آب بازی و ... . خیلی خوشحالــــــــــــــــــــــــــــــــــــم. امشب می ترکونیم.
خیلی خوبه. تازه می خوام با پسر عموم بریم بازی. الان عموم داره این مطلب رو می خونه و می خنده.  راستش منم دارم می خندم. خب دیگه باید برم کمک زن عموم چون خــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی کار داره. البته فکر نکنم خیلی کمک کنیم. فقط خونه رو بهم می ریزیم!!!! خب این فک و فامیلمون دفعه ی پیش هم با این جمعیت رفته بودن تفریح ولی ما به این دلیل که یکی از آشناهامون فوت کرد رفتیم اونجا. ولی این دفعه می ریم.هر چند که مامانم کنکور داره. ولی من و داداش جونم می ریم. مامانم بعد از آزمون کنکور میاد. خب انشاءالله شما هم همیشه خوش باشید و تفریح برید. خب نظر یادتون نره. اگه بیام و ببینم نظر ندادید این شکلی می شمشایدم این جوری شایدم هردو. پس بدویییییییید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خب بیایید تعریف کنم
شب اول که رفتیم خونه ی عموم خیــــــــــــــــلی خــــــــــــیلی بد بود. البته فقط واسه من. چون که پسر عموم رمز گوشیم رو فهمید منم عوضش کردم و یه الگوی دیگه گذاشتم(الگو یه رمزه که 9 تا نقطس باید به هم وصلش کنی) منم الان یادم رفته الگو رو 26 بار رمز اشتباه کشیدم ولی ... . خیلی ناراحتم. حالا شنبه می رم خدمات موبایل ببینم چی میشه. خدا کنه درست بشه. وگرنه یه خرج می ذارم رو دست خانوادم و باید برام یکی دیگه بخرن. مامانم گفت اگرم درست نشد واست می خرم ولی من نــــــــــاراحتم.  خب جمعه که شد 40 نفر اومدن تفریح و خیلی خوش گذشت. یه عالمه آب بازی کردیم و رقصیدیم. خلاصه عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــالی بود. همه به هم آب می پاشیدن. خب واسه گوشیم دعا کنید. بیایید و نظرم بدید.
می دونید تو آب داشتم آب می پاشیدم که یهو همگی گفتن نیلوفر رو بگیرید و گرفتنم و زدن وسط آب و همه به من آب پاشیدن و منم که دیگه کاری از دستم بر نمی اومد نشستم وسط آب و جلوی صورتم رو گرفتم تا آب نره تو چشم و دهن و دماغم. بعد که رضایت دادن بلند شدم و از آب بیرون اومدم و کمی رو سبزه ها نشستم. یهو یه خرچنگ دیدم داد زدم. خرچنگ رو گرفتن و واسه اذیت ما میاوردنش پیشمون. بعد خرچنگ بیچاره رو ول کردم اما انگار سرش گیج می رفت و همش سروته می شد. دوباره همه اومدن تو آب معلوم نبود کی به کیه. منم که همش دمپاییم رو آب می برد. بعد از 3 ساعت و شایدم بیشتر آب بازی اومدیم بیرون. آخ کمرم اینقدر درد می کنه که نگو. به زور روی صندلی نشستم. پسرعموم من رو کوبید رو سنگهای تو آب. بعد از این که از آب بیرون اومدیم یه کم خوراکی خوردیم و بعد رفتیم امامزاده. بعد موقع برگشت بازم اومدیم یه جایی مثه جای قبلی و آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم. بعد شوهرعمم عمم رو صدا زد و اونم اومد و شدن عروس و داماد.(50 سال بیشتر دارن) یه دسته یونجه هم به عنوان دسته گل دادن دسته عمم و اومدیم خداحافظی کردیم و گفتیم ان شاءالله خوش بخت باشیدو بعدشم که عمم دسته گل زیباش رو پرت زد تو هوا ولی کسی نگرفتش یعنی حالا حالا ها عروسی نداریم! خب اینم بگم که ساعت 7 همه گرسنه بودن و رفتن 50 تا تخم مرغ آوردن و خوردیم و خداراشکر سیر شدیم. ما که شام نخوردیم بقیه رو که نمی دونم. وقتی که خواستیم بریم امامزاده من و نگین و زهرا و امیر رفتیم پشت وانت اسما اینا ولی اسما خودش نیومد. همش می گفتیم ضد حال. بیشتر از همه دخترعمه سحر رو خیس کردن. یعنی همش وسط آب جاش بود. تو آب هم یهو گفتن مـــــــــــــار ماهم ترسیدیم ولی فهمیدیم دروغ گفتن. بعد کسی که این حرف رو زده بود رو انداختیم تو آب و حسابی بهش آب پاشیدیم. من که کلی خیس شدم. از موهام آب می چکید. بعد مو هام که مثل پارچه فشار دادم تا آبش بیاد بیرون ولی اونقدر زیاد بود اینجوری نمی شد. دخترعمم نگین موقع بلند شدن چون تعادلش رو از دست داده بود تو آب نمی تونست بلند شه شلوار یکی از پسر های فامیل رو گرفته بود داشت میاورد پایین که گفت ولم کن بابا. بعد دیگه اومد. پشت شلوار نگین همش گلی بود ماهم گفتیم نگین خجالت بکش چرا مای بیبی ات رو عوض نمی کنی؟؟؟ آخه حالمون رو بهم زدی!!! بعد رفت شست اون گل رو. بعد که ساعت 9 رسیدیم خونه دکترهو رو نگاه کردم و خوابیدم. ساعت 10 خوابیدم چون حســـــــــــــابی خسته بودم. خب بای
مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ