تبلیغات
بیست روم
شنبه 1391/02/16
حکایت

حکایت ملا و همسرش

ملا و همسرش یک گوسفند داشتند که لاغر بود. تصمیم گرفتند با این گوسفند  آبگوشت بپزن و تمامی ده رو غذا بدن. این کار رو کردند و از اون روز به بعد خونه ی یکی از مردم ده می رفتند و غذا می خوردند چون مردم ده از آبگوشت اونا خورده بودن. یه مدتی رو این جوری سپری می کنن و مردم ده می فهمن که اینا نقشه داشتن و دیگه در رو به روشون باز نمی کردن. اینا دوباره فکر می کنن و تصمیم می گیرن با هم دعوا کنن و مردم ده اینا رو به خونشون ببرن و با هم آشتی بدن. این نقششونم می گیره تا وقتی که مردم ده دوباره می فهمن همش نقشه بوده...

بقیه ها در ادامه

ادامه ها بهترن

سپاس از گم شدن خر!

شخصی خرش را گم کرده بود.

برای یافتن آن گرد شهر می گشت و شکر می گفت.

گفتند: « پدر آمرزیده؛ خر گم کردن که شکر ندارد.»

گفت: « کجای کارید؟شکرم برای این است که من سوار خرنبودم وگرنه چهار روز بود که خودم هم گم شده بودم!!!           

دزد پیراهن

دزدی پیراهنی رادزدید و آن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد.

پسر، پیراهن را به بازار برد اما آن را از او دزدیدند!!

وقتی به خانه برگشت، پدرش پرسید : « پیراهن را به چه قیمت فروختی؟»

پسر گفت :« به همان قیمت که شما خریده بودید.»

مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ